![]() |
![]() |
|
| کسی می تواند در پای عشق بمیرد که پیش از آن زندگی در پیش چشمهای وی مرده باشد./. |
|
( تشنه ) کاش می توانستم از بغض دیروز، جدا شوم آری فردایی می آید اما مبهم و تار است بچه ها بابا م میگه هیچ وقت نا امید نشو دختر گلم اما چه کنم که چشمانم حقیقت را می بیند که جز پرنده تشنه کنار پنجره کسی شیشه را از خواب بیدار نمی کند آری پرنده تنها کنج پنجره در انتظار دستانی گرم است که او را بگیرد و با کمی نوازش تشنگی او را بر طرف کند اما او تشنه اب و غذا نیست او تشنه محبت است محبت از نگاه یک دل مهربان غزل آوازی تازه می نوشد و بال پرنده را نوازش می کند./. ( از خودم) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 16:26 توسط مرگ باران |
|
|
سلام از عزیزانی که لطف کردن به وبلاگ من سر زدن ممنونم امیدوارم در تمام مراحل زندگی موفق باشن و همیشه سلامت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 16:16 توسط مرگ باران |
|
|
دانم که انچه خواهی از این بازگشت چیست این در به صبر کوفتن، از درد بی کسی است دانم که اشک گرم تو دروغ نیست چون مرهمی، صدای تو با درد من یکی است |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 11:23 توسط مرگ باران |
|
|
( طرح ) زمان می گذرد و فقط حرف من و خاطره توست که در دل باقی می ماند./. ( از خودم ) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 10:26 توسط مرگ باران |
|
|
( باران ) حیف است باران تنها باشد و تو همدم باران نباشی از دل بپرس آیا باران می تواند با تنهایی سر کند، اگر اینگونه نیست تو همدم باران باش./. ( از خودم) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 10:21 توسط مرگ باران |
|
|
(طرح خواب) دوباره آسمان نمناک شد مهتاب خواب ماند و ستاره ای نتابید./. ( از خودم) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 10:15 توسط مرگ باران |
|
|
تقدیم به بهارم که در خزان بی باور شدم ابهت نگاهت غرور روح و جانم بود کلام پر صلابتت عطش لبخند میان سکوتم بود که بی مرز ترین افق هر روزنی و حال بی مرزترین تکرار خلاصه نشد که در عطش حسرت، می سوزم./. ( نوشته از خودم) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 10:8 توسط مرگ باران |
|
|
دلم از خیلی روزا با کسی نیست تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست شدم اون هرزه گیاهی که گلاش پر پر دستای خارو خسی نیست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 9:58 توسط مرگ باران |
|
|
وقتی که دستای باد، قفس مرغ گرفتار و شکست شوق پرواز و نداشت مرغ خسته پر کشید و افق روشن و دید تو هوای تازه دشت به ستاره ها رسید لحظه ای پاک و بزرگ دل به دریا زد و رفت با یه پرواز بلند، تن به صحرا زد و رفت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 9:55 توسط مرگ باران |
|
|
تا هستم ندانی که کیستم دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 9:50 توسط مرگ باران |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 9:48 توسط مرگ باران |
|
|
به هر لحظه ز عشقت یاد کردم به هر جا از غمت فریاد کردم شدم چون خسته از هجران رویت ز دست هجر تو بیداد کردم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 9:35 توسط مرگ باران |
|
|
آری آغاز دوست داشتن است گر چه به پایان راه ناپیداست من دگر به پایان نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 9:24 توسط مرگ باران |
|
|
خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه دیگه کابوس زمستون نمی بینی توی خواب گل های حسرت نمی چینی رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی قانون جنگلو زیر پا گذاشتی این جا قهرن سینه ها با مهربونی تو تو این جنگل نمی تونی بمونی دلتو بردی با خود به جای دیگه اون جا که خدا برات لالایی می گه می دونم می بینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 9:10 توسط مرگ باران |
|
|
نوشته حصار تنهایی از خودم بود دوست دارم نظر شما عزیزان رو بدونم ممنون |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 15:15 توسط مرگ باران |
|
|
حصار تنهایی دوباره ترا می بینم از پشت حصار تنهایی به تو فکر می کنم و ترا با نسیم می سرایم که چگونه لبخند را میان ستاره ها تقسیم کرده ای./. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 15:9 توسط مرگ باران |
|
|
اگر پرسند که دانی برای بودن و رفتن چه باید کرد؟ من از تردید گریزانم به سر منزل دو راهی میرسم اما به پاسخ انتظارش حرمت سکوت را نگه می دارم که جای جای آن رفتن است، در جست و جوی بودن غزل سروده ای از رهایی را به ثانیه های شب می آویزد که دیگر از ناگفته ها باقی نیست، برای دانستن نمی ماند این نوشته از نوشته های من است که به عزیزم تقدیم می کنم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 9:53 توسط مرگ باران |
|
|
گفتمش از عشق باید سوخت یا از هجر تو گفت بهتر اینکه هم اینجا هم آنجا سوختن به هر لحظه ز عشقت یاد کردم به هر جا از غمت فریاد کردم شدم چون خسته از هجران رویت ز دست هجر تو بیداد کردم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 9:22 توسط مرگ باران |
|
|
* عشق* به زورمندگی مرگ است و فنا ناپذیر به سادگی یک نگاه آغاز می شود و پا به چهار چوب روابط انسانی می گذرد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 15:29 توسط مرگ باران |
|
|
مرا به مرز بودن بازگردان اینجا همه شب زده اند و من چشمانم همیشه برای تو تشنه است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 15:12 توسط مرگ باران |
|
|
درد بزرگی داشت... بزرگترین، دیوانه کننده ترین و مطلوب ترین دردها: درد عشق... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 15:6 توسط مرگ باران |
|
|
قصد من فریب خودم نیست، دلپذیر! قصد من فریب خودم نیست اگر لبهای دروغ می گوید از دستهای توست که سخن می گویم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 15:2 توسط مرگ باران |
|
|
نزدیک تو می آیم بوی بیابان می شنوم به تو می رسم تنها می شوم کنار تو تنها می شوم از تو تا اوج به زندگی من گسترده است از من تا من تو گسترده ای با تو به راه افتاده ام به جلوی رنج رسیدم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:57 توسط مرگ باران |
|
|
طرف ما شب نیست صدا با سکوت آشتی نمی کند کلمات انتظار می کشند من با تو تنها نیستم، هیچ کس با هیچ کس تنها نیست. من ترا دوست می دارم و شب از ظلمت خود وحشت می کند (احمد شاملو) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:49 توسط مرگ باران |
|
|
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح آدمی را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. شب پاورچین پاورچین می رفت، گویا به ا ندازه ی کافی خستگی در کرده بود. افکار پوچ! از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می کند. کاش می توانستم مانند زمانی که بچه و نادان بودم و آهسته بخوابم. همه از مرگ می ترسند، من از زندگی سمج خودم. مرگ یک خوشبختی و نعمتی است که به آسانی به کسی نمی دهند. ( صادق هدایت) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:34 توسط مرگ باران |
|
|
چه رنجی بزرگتر از این که ملتی عاشق علی باشد و عاقبت یزید را داشته باشد. وقتی عشق فرمان می دهد، محال سر تسلیم فرود می آورد. انسان تنها فرشته ای است که دستش به خون آغشته است. کویر انجا همواره طوفان خیز است و همواره آرام همیشه در دگرگون شدن است و هیچ چیز دگرگون نمی شود. عشق یک فریب بزرگ است و قوی و دوست داشتن یک صداقت و راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق ( دکتر شریعتی) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 12:27 توسط مرگ باران |
|
|
دلهای بزرگ و احساسهای بلند، عشق های زیبا و پر شکوه می آفرینند آری باشی و زندگی کنی... که دوست داشتن از عشق برتر است. و من هرگز، خود را تا سطح بلند ترین قله ی عشقهای بلند پایین نخواهم آورد. ( دکتر شریعتی) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 10:31 توسط مرگ باران |
|
|
سلام من رویا هستم ( غزل ) قلم خاکستری
تنها مرگ است که هرگز دروغ نمی گوید دلی که از بی کسی غمگین است هر کسی را می تواند تحمل کند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 11:23 توسط مرگ باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
عشق مردم افتاب است
اما من بی تو ، بی تو زمینی بی گیاه بودم./. |
| پیوندهای روزانه |
|
قالب سازي داريوش آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
مرگ باران مرگ باران |
|
RSS
|