![]() |
![]() |
|
| کسی می تواند در پای عشق بمیرد که پیش از آن زندگی در پیش چشمهای وی مرده باشد./. |
|
ستاره آی ستاره اين و تقديم به دوست خوبمان، عزيزمان كه در اين كلبه قلم خاكستري مهربانيش را شامل حالمان كرد( فرشته بزرگ زاده ۲۳ ساله از شهر بهارنارنج شيراز) (روحش به وسعت عشق بود و هست. گرماي محبتش هميشه با ماست) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 9:42 توسط roya |
|
|
* سخت است نی خوش کس دیگر بود / شمع شب خاموش کس دیگر بود /
*با یاد کسی که دوستش میداری / یک عمر در آغوش کس دیگر بود./.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 9:38 توسط roya |
|
|
روشن شب
روشن است آتش درون شب گر به گوش آید صدایی خشک استخوان مرده می لغزد درون گور./. (سهراب سپهری) و حال او و شعرهایش خاطراتش در دلهایمان همیشه زنده باقی می ماند./. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:44 توسط roya |
|
|
می خوام بگم از غصه دیروز که برام یه آرزو شد
می خوام بگم از درد امروز که برام یه کابوس شد از تو که یک روزی آرزوم بودی بگم از تو که محرم دردات بودم بگم با من و روزگار من چه کردی که حال از لحظه هام انتقام میگیری؟ می دونم این نوشته ها رو میخونی آره با تو هستم که اینگونه جواب خوبیهای غزل دل شکسته را با انتقام جویی در حال دادنی حال چرا بی خیال من و روزگار من نمیشی که بگم بازم تو آرزومی هر چند امتحانت و بد پس دادی که غربت چشمات خونه تارک من شد بی خیال من و دنیای تاریکم بشو که جز زجر و تنهایی که آرزوت خوشبختیم بود جز کینه و نفرت و بدخواهی چیزی برای من و روزگارم نمونده اگه هنوزم به حرمت گذشته ها قبولم داری، واسه همیشه از زندگی روزگارم برو بیرون که تنها آرزوم شد. منتظرم جواب بدی یه جواب پر حساب بدی( وروجک) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 10:30 توسط roya |
|
|
سایه حق/ سلام عشق/ سعادت روح
سلامتی تن/ سر مستی بهار / سکوت دعا سرور جاودانه/ هفت سین آریایست. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 10:6 توسط roya |
|
|
پیشاپیش عید باستانی آریایی ها را به همه دوستان
قلم خاکستری تبریک می گویم تا زمانی که خود را کوچک نپنداری
به بزرگ شدن نمی اندیشی. "کوچک"
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 1:21 توسط roya |
|
|
*( به من بگو نگو ، نمی گویم؛ اما نگو نفهم
من نمی توانم نفهمم من می فهمم!
زنده یاد دکتر علی شریعتی
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 1:11 توسط roya |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آبان 1387ساعت 8:51 توسط roya |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آبان 1387ساعت 8:47 توسط roya |
|
|
من در اين كلبه به باور رسيدم از وقتي ترو ديدم
به سكوت قسم خوردم از يادت غافل نمانم به انتظار ، لحظه ها را كنار خود نشاندم تا از دوريت تنها نمانم ،هرچند امروز ثانيه ها چشمانشان را بستند و من بي تو در اين كلبه تنهايم اما به انتظار ديدنت در را برويت مي گشايم (تلافي) تا وقت رسيدن مجنون نگاهت شوم،اگر |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آبان 1387ساعت 8:16 توسط roya |
|
|
براي ديدن تو ثانيه رو مي شمرم
بگم عاشق ترين منم دل به سكوت مي سپرم اما كجاست اين سكوت،پايان انتظار من؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آبان 1387ساعت 8:8 توسط roya |
|
|
منم اين بالايي بالا توي آغوش ماه
تويي اون پايين پايين توي آغوش زمين منم از باور هستي واسه رسيدن دل تويي و منم و سكوت غربت وروجك تو اون پايين من اين بالا هر دو رسيديم به عرش خدا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 15:18 توسط roya |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:14 توسط roya |
|
|
غزل به تو رسیدن واسه من لحظه شماره
دنیارو به چشم تو دیدن واسه من لذت یاره ای به چشم من رهایی تو برای من بهاری به بهار عشقت سوگند تو برای من ماندگاری./.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:4 توسط roya |
|
|
با نگاهی به ساعت
با گذری از برگ و باد با خروشی از عطش واژه ها امشب به میهمانی می آیید تا ماه برایتان آواز خوش زمزمه کند و تولد دوباره تان را میان ستاره ها جشن گیرد و حال با لبخندی شیرین تولدتان مبارک ۱۲ و ۱۳ تولد دو عزیز
روحش به وسعت خدا شاد باشد که لحظه به لحظه با من همسفر است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 13:11 توسط roya |
|
|
چشم هاي تو با من بود و من چشم هايم را بستم
چرا كه دست هاي تو اطمينان بخش بود و هست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 12:42 توسط roya |
|
|
ميلاد با سعادت رسول خدا
محمّد مصطفي و امام جعفر صادق (ع) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 12:18 توسط roya |
|
|
به تو ساده دل ندادم كه بري ساده ز يادم من اسير باتو بودن ، بي تو شمعي رو به بادم
اسم تو نبض صدامه وسعت بي انتهامه تو عزيزي و وجودت ، تنها حل غصه هامه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 11:51 توسط roya |
|
|
تـــــــــــــــــــــلافي
نكردم من در اين دنيا گناهي فقط كردم به چشمانت نگاهي گناه من اگر باشد نگاهم مجازاتم كن هر طور كه خواهي
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 7:41 توسط roya |
|
این مهربانی را به دو عزیز هدیه می کنم
که برایم بهترینن پدر و مادر عاشقم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 11:26 توسط roya |
|
|
تقدیم به عشق اهورایی خودم
خواهر عزیزم که همیشه رفیقم بود و هست./. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 11:23 توسط roya |
|
|
دیشب فرشته به خوابم اومد و دستاشو به طرفم گرفت و گفت
تقدیم به دو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 11:9 توسط roya |
|
|
سال نو مبارک
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:50 توسط roya |
|
|
من از تو گفتم : از تو شعر سرودم ، جاده تردید را به بن بست دیدم .
آری من از تو نغمه های سرد شب را سرودم تا بگویم تشنه دیدن توام./. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:16 توسط roya |
|
|
و من چشمانم همیشه برای تــــــــــــــــــو تشنه است |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 12:15 توسط roya |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 19:49 توسط roya |
|
|
تقدیم به تک آرزوی زندگیم که آرزویم بود و ... خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام خدارو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت خدارو دوست دارم ولی نه واسه زیبا و زشت خدارو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم خدارو می خوام نه واسه روزای تلخ و آخرم خدارو می خوام نه واسه سکه و سکوی و مقام خدارو می خوام که فقط ترو نگهدار برام |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 9:36 توسط roya |
|
|
سلام بچه ها فردا سالگرد پدر عزیزی که سالهاست
انتظاری رابرای عزیزانش گذاشته است من ترا برای مهربانی به رازقی دادم اما رازقی ترا به من داد که بهترینی و قاصدک ترا از من گرفت چون حسادت می کرد. تقدیم به دایی عزیزم به روح پاک این پدر ارزشمند بخوان فاتحه ممنون از همه عزیزان دایی عزیزم تو غمت شریکم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 19:25 توسط roya |
|
|
شهادت استاد عزیز شهید مطهری
و روز معلم بر تمام معلمان مبارک شهادت تبریک داره نه تسلیت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:23 توسط roya |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 20:37 توسط roya |
|
|
سلام بچه ها، یک سوال دارم!
البته از پژمان، شما هم خواستید جواب بدید پژمان جان! چرا جاده بهتر از هر کسی درد غربت و می فهمه ها...؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 9:55 توسط roya |
|
|
*به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی تا چند،تا چند ورق خواهد خورد؟ ممنون از همه دوستان که تا به امروز همراهیم کردند* |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 10:52 توسط roya |
|
|
هرگز نمی نالم
نه من هرگز نمی نالم سالها نالیدن بس است می خواهم فریاد کنم اگر نتوانستم سکوت می کنم خاموش مردن بهتر از نالیدن است./. ممنون از نظرات همه دوستان |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 17:45 توسط roya |
|
|
چه تنگنای سختی است!
یک انسان یا بماند یا برود. و این هر دو ، اکنون برایم از معنی تهی شده است. و دریغ که راه سومی هم نیست! وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار امدنش نشستم./.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 9:13 توسط roya |
|
|
در زمین خدا بود
در پرتو اسمان روزنه ای تابید روحی بر دل دمید و سکوت عابر اسمان را در هم شکست که رهگذری تنها بود./. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 9:16 توسط roya |
|
|
*پرواز ثانیه*
باران نبارید قرص ماه را کسی ندید به پشت پرده سرک کشید اما هوای حوصله بیدار نبود که خدا چشم انتظار نماند هر چند... از خودم بود اگر مایل بودید نظر بدید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 10:13 توسط roya |
|
|
سلام دوستان عزیز به علت مشکل کاری چند وقت اپ نمی شوم اما یاد این عزیز می کنم
فریدون فروغی خواننده ، نوازنده ی گیتار، پیانو، اهنگساز و شاعر نوپرداز از بزرگان عرصه موسیقی در ۹ بهمن ۱۳۲۹ در تهران چشم به جهان گشود. پدرش فتح الله از مالکان روستای نراق مادرش فخریه و فریدون چهارمین فرزند این خانواده بد ۳ خواهرش بود به اسمهای پروانه، عفت، فروغ دو همسر داشت که همسر سابقش گلی فتورچی بعد یکسال زندگی جدا شد و خانم سوسن معادلیان که فرزندی نداشتند. آثار ترانه هایش: ادمک، تنگنا ، زندون دل، غم تنهایی، قوزک پا، پروانه ی من، قریه ی من، ماهی خسته و... به علت گرفتاریهایی که ساواک برایش به وجود اورده بود ۲۰ سال نتوانست بخواند در این ۲۰ سال در انزوا بسر می برد. اما بعد ۲۰ سال بعد از گرفتن مجوز در کیش کنسرتی برگزار کرد. از گفته های اهنگساز خوبمان بهروز صفاریان: زمانی که فریدون روی سن پا گذاشت دیگه این قوزک پام یاری رفتن نداره لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره چشای همیشه گریون اخه شستن نداره تن سردم دیگه جایی واسه خفتن نداره اشک فروغی با عرق پیشانی اش در هم می امیزد و کسی نمی فهمد که او برای چه می گرید. فریدون فروغی تکرار ناشدنی است بالاخره در سحرگاه جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۰ در سن ۵۱ سالگی در خانه اش در انزوا و تنهایی از زندگی بود در گذشت و طبق وصیتش به روستای قرقرک کنار جمعی که در زلزله بوئین زهرا کشته شده بودند به خاک می سپارند. چون ادمک زنجیر بر دست و پایم از پنجه تقدیر من کی رهایم فریدون فروغی برای دومین بار می میرد و فریدون را فراموشی و خاموشی کشت از گفته های شاعر عزیزمان شهیار قنبری پشت این پنجره ها دل می گیره غم و غصه دل و تو می دونی وقتی از بخت خودم حرف می زنم چشام اشک بارون می شه تو می دونی
من از طرف خودم و همه کسانی که با صدای فریدون فروغی عزیز زندگی کردند و می کنند یادش را گرامی و روحش را شاد می داریم (از طرف عاشقان فریدون فروغی عزیز |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 10:8 توسط roya |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 11:10 توسط roya |
|
فریاد خاطره ها: 8شهریور مصادف با سالگرد فرهاد مهرداد عزیز از جمله خوانندگانی که در دهه50 در کنار فریدون فروغی عزیزبه عنوان سردمدار این جنبش شناخته می شدند و حال چهارمین سالگرد این عزیزاست که در سن 59 سالگی بر اثر بیماری هپاتیتC در پاریس درگذشت./. فرهاد نیز در جمعه رفت توی قاب خیس این پنجره ها عکسی از جمعه ی غمگین می بینم چه سیاهه به تنش رخت عزا تو چشاش ابرای سنگین می بینم با ترانه گنجشکک اشی مشی- والا پیامدار محمد- ایینه ها می بینم صورتمو تو ایینه با لبی خسته می پرسم از خودم این غریبه کیه از من چی می خواد اون به من یا من به اون خیره شدم گفتنی ها کم نیست من و تو کم گفتیم مثل هذیان دم مرگ از اغاز چنین درهم و بر هم گفتیم و حال نه گنجشکک اشی مشی هست که برای ما بخونه نه پشت این پنجره ها دل می گیره غم و غصه دل و تو می دونی من از طرف خودم و همه دوستان وب لاگ به همه عزیزان هنردوست یاد و نامشان را گرامی می داریم./. چراغ ستاره ی من رو به خاموشی میره بین مرگ و زندگی اسیر شدم./.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 13:15 توسط roya |
|
سلام شاید بگی با چه رویی سلام می کنی ،اصلا با چه رویی سراغم اومدی؟ نمی دونم چطور بگم اما بهت احتیاج دارم، بازم به بن بست رسیدم. تشنگیم دوصد چند برابر شد،بازم دستای باد مرغ دل و گرفتار کرد. بازم چشمای من به در خیره مونده، اره بازم دستم به سمت تو اومد چون جز تو کسی رو نداره، تو بگو من باید چیکار کنم؟ باید به چه راهی برم که برای یکبار هم هست نتیجه بده؟ نمی دونم ،شایدم قصه نمی خواد به اخر برسه از این همه بلاتکلیفی خسته شدم دیگه ظرفیتم پر شده بابا منم ادمم باید بفهمم تو این زمونه سهمی دارم یا نه؟ سهم من از این همه بودن چیه؟کاش جاده این و می فهمید که رمقی دیگه واسه پاهام نمونده، اما بازم چشمامو می بندم و به سکوت فکر می کنم چون تو سکوت، ناگفته ها گفته میشه اما بدون اشکام دیگه شرمی تو نگاهشون ندارن که به تو بگن این و خوب می دونم که بازم با اغوشی باز پذیرای حرفام هستی چون همیشه مال منی که تو اون و نداری، شاید سهم من همون باشه شایدم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 14:5 توسط roya |
|
شب
پاورچین پاورچین می رفت گویا به اندازه ی کافی خستگی در کرده بود./. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 12:22 توسط roya |
|
|
سلام به همه دوستای خوب و مهربونم که طی این چند ماه با محبت گرمشون از وب لاگم
استقبال کردندکمال تشکر و قدر دانی دارم. من از همه شما عزیزان ممنونم من برای چند ماهی قراره اپ نکنم یه مشکلی برام پیش اومد که فقط به دعا شما نیاز دارم نمی تون تک تک اسم ببرم که خدایی نکرده عزیزی رو جا بزارم فقط می گم از همه شما رفقای گلمم ممنونم امیدوارم هر کجا که هستید موفق و سلامت باشیدبه یاد همتون هستم تا امیددیدار منتظر نشسته جاده،نازنین خدانگهدار کاش می شد مثل گذشته بگی به امید دیدار
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 10:22 توسط roya |
|
قناری بی پرواز
دخترم!
برادرت دیگر به خانه باز نمی گردد.
به ستاره ها بگو
دیگر آن ماه به آسمان ما نمی تابد
دریغا که شب های سیاه و سنگینی را در پیش داریم
غنچه ها را به تسلیتی دلخوش کن
که بهاران ما برای همیشه به خزان پیوست
لک لک مهاجر قصه هجرت او را برای من باز گفتند
دیگه صدای خش خش پای او در خانه ی خاموش ما نمی پیچد
دخترم اشتباه مکن
اگر همهمه ای در باد می شنوی
این صدای شیون برگهاست
که در عزای قناری خاموش ما می گیریند
قفس خالی را از بالای پنجره بردار
و
پر های خون آلود پرنده را بر باد ده!
زیرا نغمه ی همیشه اش را به یادم می آورد
دخترم!
بیا شب ها در مرگ برادر نوجوانت با هم بگرییم
شاید تسکین یابیم
نه، نه دخترم!
در خانه را باز بگذار
شاید او از هوا باز آید!
اما،نه گویا پریشان می گویم
آخر، قناری من،پرش بر خاک ریخت
قناری من خون آلود بود
مگر قناری پر شکسته خون آلود به قفس باز می گردد؟
هیهات! از این خوش باوری
اما نه،باور بی هنگام اگر چه غریبست
شاید دست کم پدر داغ دیده را دلخوش کند. دخترم!
قفس قناری ما را بر پنجره بیاویزاما درش را مبند
شاید قناری پریده، شاید به آشیان بازآید.
آه، خداوندا!
تاب این کوه غم را ندارم
این غم ویران کننده را با چه کسی قسمت کنم؟
این غم، استخوان مرا می تراشد
قناری پر شکسته ی من خون آلودست
قناری من ، بی نغمه است
قناری من، بی پروازست./. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 11:27 توسط roya |
|
|
قصه غزل
امروز 20/5/85 مردادماه.
12 سال پیش بهونه ای برای من متولد شد، بهونه ای که بهتر خودم و بشناسم
بهتر خودم و باور کنم، بهونه ای که طی دوازده سال پا به پای من اومد.
تو شادیها و غصه ها ،تو مهربونی ترانه ها، تو دلتنگی اقاقی ها، تو بن بست دو
راهی ها کنارم بود ،که همه لحظه هام می شد اره اون غزل، غزلی که واژه به
واژه معنی بودن و خواستن و به دلم فهموند.
فهموند که خودم و بهتر بشناسم،باید بهونه ای بر ای من پیدا کنی اما...
اون غزل، من ( درونی) که با منه، حالا دوباره متولد شد.
اره امروز تولد این مهربونه که سالها کنار یه بهونه، غزل می خونه اما باشه
بعدا" میگم اون بهونه که غزل با کمک وروجک، پیداش کردکیه!
غزل من ، غزل ترانه های پر سکوت تولدت مبارک./. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 9:54 توسط roya |
|
|
سلام دوستان عزیزم من مدتی هست سراغ وب لاگ
نیومدم از همه شما عذر خواهی می کنم مشکلی برام پیش اومده فقط می خوام برام دعا کنین قربون همه شما دوستای خوبم بشم من بی معرفت نیستم روز پدر هم به همه شما پدرای خوب و مهربون تبریک میگم |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 18:34 توسط roya |
|
|
(سلام به تو)
بازم اومدم سراغ تو
سراغ سکوت پر رمز و رازت
بازم اومدم بگم چقدر دوستت دارم
بگم اگر دوسم داری یه بار دیگه دستامو تو دستات بزار
اومدم ،نمی دونم گریه کنم یا نه، حرفامو بدون بغض میزنم.
اومدم بگم، بازم محتاج نگاه پر مهر تو ام.
اصلا یه سوال! چرا همه قدمهایی که من بر می دارم خیلی سخته؟
مگه من چیکار کردم که همیشه کارام به بن بست می خوره؟
عزیز من، مهربونم بگو باید چه کنم؟
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم این یک دمه عمر را غنیمت شماریم فردا که از این دیر فنا در گذریم با هفت هزار سالکان همسفریم
تو ترک عشق من کردی و رفتی ولی من جان به راه تو نهادم چه در دستم بماند از رنگ هستی که هستی در نگاه تو نهادم
عاقبت از غم تو سر بر گریبان رفتم قصه ی عشق تو نایافته پایان رفتم
مرداب اتاقم کدر شده بود و من زمزمه ی خون را در رگهایم می شنیدم زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت این تاریکی، طرح وجودم را روشن می کرد
داری می خونی؟
اره همه اینا رو برای تو دارم می نویسم، که فکر نکنی
دلم غصه نداره دلتنگی نداره !پس باش برام قصه بگو، نه از یه دل خسته،
از یه باور تازه که سر از این دنیا در آورده، می خواد همه چیزو ببینه
مهربونم!عزیز جونم که نفسم به نفس تو بنده! کمکم کن که دستای تو
شفا بخش راه بی عبور منه، می خوام همه بدونن که با تو بودن تو لحظه های
زندگیم چقدر....
برای این چقدر هم جمله ای ندارم چون قابل وصف نیستی
وقتی تو خلوت سکوتم بهم نگاه می کنی گرمای نگات و با تموم حسی که دارم
لمس می کنم که چقدر مهربونی، قربونت برم یادت یه شب گریه می کردم دست
کشیدی رو سرم با نگات خیلی حرفا زدی، منم فقط نگات می کردم و زیر لب
چیزی می گفتم : می خوای بدونی که چی میگفتم؟
فقط می گفتم تنهام نزار، خودت تنهایی، تنهایی رو درک می کنی پس کنارم بمون
نفسم و بگیر اما کنارم بمون چون اون وقت می دونم بیشتر کنارتم یه جورایی دیگه
کنارت می مونم اما، از بعدش می ترسم.
اره خوب می ترسم، که چی میشه؟ هر چند می دونم همه جا هستی تنهام نمی زاری اما
یه جاست که باید تنها باشم.
راستی یه خواهش، یا آخرین خواهش باشه؟
قربونت، یه بار دیگه بهم بگو دوسم داری فقط همین باشه؟
دوستت دارم چون همه دلخوشی منی
ببخشید بازم اذیتت کردم اما چیکار کنم سالها گذشت و دوباره تکرار کردم
پس یه بار دیگه بگو دوسم داری.
آخ که چقد خستم، دلم می خواد بخوابم.
آروم و بی سر و صدا، اما نه بابا تو این شلوغی آدمکها کی می تونه آروم بخوابه؟
خوب دیگه بازم می یام اما امشب منتظرت هستم،قربونت برم چشم برام نذاری؟
دلم میگیره، یا نه می خوای من بیام ؟آره دیگه من باید بیام، یواش یه چیزی بگم؟
خیلی کوچیکتم آره منم رویای شب تو با مهربونیهاتون ستاره بارون کنین از نوشته آخر خودم سه شنبه 3 بعدازظهر
مهربون نظر یادت نره بازم اومدم: سلام مهربونم جز نقش تو در نظر نیامد ما را جز کوی تو رهگذر نیامد ما را خواب ار چه خوش آمد همه را عهدت حقا که به چشم در نیامد ما را چه کنم که بگم اره من ، بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است ورنه لطف شیخ و زاهد گاهست گاه نیست بچه ها این مطلب و امروز تو محل کارم نوشتم
بازم چهارشنبه دلم خیلی گرفته، من با این نوشته هام خودم و آروم می کنم هر چند!
( نوای دل)
دست تو در دست خاطره ها
کلام تو بر سکوت واژه ها
چشمان تو برلوح غمدیده ها
آری بعد رفتن اقاقی
چشمه خشکید
دل غمدیده دیگر غزل تازه ای ندید
خنده ها از دل گذشتن پر پرواز شاپرک را از یاد بردند
سکوت شکست
پنجره گشوده شد
و
دیگر کسی اقاقی را ندید./. بچه ها دلم خیلی گرفته، دیگه حوصله ترانه ها رو هم ندارم.
مرا به مرز بودن بازگردان
اینجا همه شب زده اند
و
من چشمانم همیشه
برای تو
تشنه است. امروز که در دست توام مرحمتی کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک و ندامت مهربونم با تو هستم.
برام دعا کن این دلتنگی رو با بودن تو حس نکنم.
رفقای گل، اینم از مطلب من که از ته ته دلم نوشتم برای دل بغض کرده ام.
( از شما عزیزان ممنونم که انتقاد یا پیشنهاد بدهید سربلند و شاد باشید)
راستی من فقط روزا تا 5 غروب آپ هستم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 9:43 توسط roya |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 15:21 توسط roya |
|
|
(
هوایی تازه در ثانیه ها دمیده است غزل با لبخندش شعر می نوشد و قلم خاکستری را بر لوح سپید می رقصاند تا نام مقدس یاس ستاره باران شود روز مادر را به همه مادران مسلمان تبریک ئ تهنیت عرض می کنم از متن را تقدیم به مادر خودم و همه مادران می کنم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 12:23 توسط roya |
|
|
چون ره از آغاز شب آغاز گشت لاجرم راهم همه در شب گذشت آندم که چشمانم در آن خاموش بر چشمان من لغزید در قعر تردید این چنین گفتم: آیا نگاهش پاسخ پر آفتاب خواهش تاریک قلب یاسبارم نیست؟ آیا نگاه او همان موسیقی گرمی که من احساس آن را در هزاران خواهش دارم ، نیست؟ لبم لرزید اما گفتنی ها بر زبانم ماند./. اگر می توانستی بیائی، ترا با خود می بردم تو نیز ابری می شدی و هنگام دیدار ما از قلب ما آتش می جست و دریا و آسمان را روشن می کرد، اما تو نمی توانی بیائی، نمی توانی، تو نمی توانی قدمی از جای خود فراتر بگذاری و میان من و تو به همان اندازه فاصله هست که میان ابرهائی که در آسمان و انسانهائی که بر زمین سر گردانند... دیگر در فریاد من آتش امیدی جرقه نمی زند چرا که من ، دیرگاهی ست جز این قالب خالی که به دندان طولانی لحظه ها خائیده شده است نبوده ام، جز منی که از وحشت خلاء خویش فریاد کشیده است نبوده ام./. نام هیچ کجا و همه جا نام هیچگاه و همه گاه آه که چون سایه ئی به زبان می آمدم بی آنکه شفق لبانم بگشاید و بسان فردائی از گذشته می گذشتم بی آنکه گوشت های خاطره ام بپوسد پیش پای منتظرم راه ها چون مشت بسته ئی می گشایی و من در گشودگی دست راه ها به پیوستگی انسانها و خدایان می نگرم./. همه بت هایم را می شکنم تا فرش کنم برای راهی که تو بگذاری همه بت ها را می شکنم تا راه بی پایان غزلم از سنگفرش بت هائی که در معبد ستایششان چو عودی در آتش سوخته ام، ترا به نهانگاه درد من آویزد. او را می بینم، او را می شناسم روح نیمه اش در انتظار نیم دیگر خود درد می کشد مرا نجات بده ای کلید بزرگ نقره! مرا نجات بده! شب پر ستاره چشمی در آسمان خاطره ام طلوع کرده است دور شو آفتاب تاریک روز! دیگر نمی خواهم ترا ببینم، دیگر نمی خواهم، نمی خواهم هیچ کس را بشناسم، اما نیم شبی من خواهم رفت، از دنیایی که مال من نیست، از زمینی که بیهوده مرا بدان بسته اند و تو آنگاه خواهی دانست، خواهی دانست که جای چیزی در وجود تو خالی است./. تنها هنگامی که خاطره ات را می بوسم در می یابم دیریست که مرده ام چرا که لبان خود را از پیشانی خاطر تو سردتر می یابم، از پیشانی خاطر تو ای یار! ای شاخه جدا مانده من! من خشکیده ام من نگاه می کنم من درد می کشم من نفس می زنم من فریاد بر می آورم چشمان تو شبچراغ سیاه من بود./. آیا تلاش من یکسر آن بود تا ناقوس مرگ خود را پر صدا تر به نوار در آورد؟ ( سلام به همه دوستان مهربونم ممنون از نظرات گرمتون امیدوارم خسته کننده نبوده باشه) من امروز خوشحالم چون یکی که برام عزیزه زنگ زد و حالم و پرسید بازم بهم امید داد گفت:نباید زود خودم و ببازم منم بهش قول دادم وقتی باهام حرف می زد می خواستم داد بزنم بگم دوستت دارم اما شرم این اجازه رو به من نداد اما از همین جا میگم دوستت دارم کاش مال من باشی اما این توقع زیادی که از بهونه هات جدات کنم راستی نگفته بودم ، دیشب خوابت رو دیده بودم ، کنارم بودی اما یه جای دور بود، یه جایی که فقط سبز بود نمی دونم شاید تو یه سبزه زار نمی دونم باد ملایمی می زد ، دست تو اروم تو دستم بود نمی دونم در گوشم چی گفتی من خندم گرفت ، یهو دویدم اما برگشتم دیدم نیستی هر چی صدات کردم یهو ترسیدم از خواب بیدار شدم، قلبم مثل ساعت می زد. ساعت چهار صبح بود پاشدم وضو گرفتم نماز خوندم باهاش حرف زدم درد و دل کردم. صبح اومدم منتظر بودم، دلم منتظر بود تا انتظارم به شیرین لبخند تو رسید./. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 11:56 توسط roya |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 13:38 توسط roya |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
عشق مردم افتاب است
اما من بی تو ، بی تو زمینی بی گیاه بودم./. |
| پیوندهای روزانه |
|
قالب سازي داريوش آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
roya مرگ باران |
|
RSS
|